‏نمایش پست‌ها با برچسب بي خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بي خودم. نمایش همه پست‌ها

۱۱/۱۸/۱۳۸۹

به نام خدا

آخرین " آدم اول " ...............یا Ungloomy Sunday

هر وقت به حرم می روم حس قریبی ( و نه الزاما غریبی ) مرا به سوی کتاب فروشی آقای برقعی می کشاند. کتاب فروشی آقای برقعی در خیابان ارم ، انتهای کوچه ی تاریکی است که اگر قبلا شخص مورد اعتمادی معرفی اش نکرده باشد عمرا به عقل جن یا فکر شما برسد که در اعماق آن ظلمات چه مجموعه ای از بهترین آثار ادبی جهان نهفته است. مجموع چرک کف دستم تقریبا 5500 تومان می شد که این معنایی جز یک بازدید خشک وخالی از کتاب ها و تازه های نشر نداشت. در قفسه ی کتاب های کاموعنوان تازه ی " آدم اول " به چشمم خورد و ناخواسته برداشتمش. نگاهی به مقدمه و جلدش... و وای خدای من!.... شاید باور نکنید ، فقط 3900 تومان!... دستی به چشمانم کشیدم ولی باز هم همان ارقام ظاهر شدند. البته این متناقض نمای فلسفی پاسخ ساده ای داشت : چاپ 1385. پول کتاب را پرداختم و صد تومان هم تخفیف گرفتم. کتاب در دست شروع کردم به دویدنی کودکانه با دو پای آهوانه به سمت دکه ی روزنامه فروشی. تصمیم گرفته بودم برای این که شادی ام کامل شود یک چلچراغ هم خودم را مهمان کنم.

حالا که دارم این متن را برایتان تایپ می کنم می توانم بگویم که یکشنبه ی واقعا پر باری داشتم. امیدوارم خدا نصیب شما هم کرده باشد.

پی نوشت : چلچراغ دعوت به همکاری کرده است، البته از نوع افتخاری اش که معنی آن بی مزد و منت بودن متن هایی است که برای آن ها می فرستید. این فراخوان مختص دانشجویان و از هر دانشگاه حداکثر سه نفر می باشد. متن های خودتان را به صورت pdf به این نشانی ایمیل بزنید : 40daneshjooi@gmail.com

لازم نیست متن خیلی شاخی باشد. برای نمونه من همین متن بالا را برایشان ایمیل کردم. به امید موفقیت بچه های جزء و کل!

۱۰/۲۷/۱۳۸۹

حرف هاي بي مخاطب

ديروز اين جا هم برف باريد ، ولي امروز كوچك ترين اثري از آن نيست. انگار هيچ وقت نباريده است ، هيچ وقت شهر سپيد نشده است ، هيچ وقت درخت هاي بين بلوار جامه ي جديدي بر تن نكردند و هيچ ... و ديگر هيچ!
اما سرماي هوا نمي گذارد فراموشش كنم. سرمايي كه از كوه هاي اطراف شهر مي آيد.
چي ميگي؟ مگه سرما اومدنيه؟ تو يه فيزيكي هستي!
گه به فيزيكي كه نمي گذارد كمي تخيل داشته باشم . گه به فيزيكي كه انعطاف ندارد تا با من بيچاره كمي كنار بيايد.
مي خواهم براي پست ماني نظر بگذارم ، مي خواهم در پست " سلام فاحشه" به آقا/خانم محمدي بگويم كه شرمنده ام كه اين گونه به انتقادتان جواب دادم ولي سايت مشكل دارد و نمي توانم. يك پست مي نويسم في البداهه ، شايد كمي آرامم كند. ميترسم كه اين پست هم مثل بقيه پست هايم حرف هاي بي مخاطب شود ولي دوست ندارم جوري بنويسم كه همه بپسندند، كه به هيچ كس برنخورد، كه ...
پ .ن : ماني جان ممنون كه به وبلاگ سر ميزني. محمدي عزيز نظرتان را راجع به نوع مطالب وبلاگ قبول ندارم.